|
<-BlogTitle-> <-BlogDescription->
| ||
|
نويسندگان
آخرين مطالب
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
لینک های مفید |
<-PostContent->
ادامه مطلب [ <-PostDate-> ] [ <-PostTime-> ] [ <-PostAuthor-> ]
<-PageContent->
[ ] [ ] [ مدیر ]
[ ] [ ] [ مدیر ]
|
درباره وبلاگ <-AboutAuthor->
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
لینک های مفید |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||

| 91 | |
| ساعت ۳:۱٠ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
دستنوشته های سال 90 از اینجا به بعد تمو م میشه. پس از حالا به بعد دست نوشته های سال 91 ام رو می خونید |
| دستای تو | |
| ساعت ۳:٠٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
دستای تو.. دستهای تو مهربانترین دست دنیاست موهای من طاقت این همه خوشبختی و نداره .. |
| رام | |
| ساعت ۱:٠٩ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
عبورت همیشه تکراریست عادت کرده ام که هر از گاهی بیایی بمانی و بروی ! همیشه برایم عجیب بوده ای.. با واژه ها بازی می کنی،آدم ها بازی می کنی !ی بالا می بریشان به آنها پرو بال می دهی بعد با همان صبوری و متانتی که به آنها بال دادی بالهایشان را می سوزانی این تفریح توست :آدم را مجبور، نه رام می کنی . رام می کنی تا کاری را کنند که تو می خواهی ! باید پایشان را دقیقا همانجایی بگدارند که تو می خواهی! مهارت و ظرفت کار تو مرا شگفت زده می کند! چگونه است که آدمها بی هیچ اعتراضی می خواهند که رام تو بشوند!! تو آنها را در نقش هایی که دلت می خواهد جای می دهی برایت بازی می کنند : مست ! مدهوش! خواب! من یکی از قربانیان تو هستم تنها قربانی که آگاهانه خواست رام تو باشد!
|
| تسلیم | |
| ساعت ٢:۱۸ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
من احتیاج دارم به تو من زیاده خواهم ، من روح تو را می خواهم ، می خواهم مال من باشی اما تو.. جسمت را می دهی پست می زنم حق من بیش از اینهاست لعنتی! با بوسه ساکتم می کنی نمی توانم مقاومت کنم.. مثل همیشه تسلیمت می شوم ویران می شوم وادارم می کنی بپذیرم حق ناچیزم را تن می دهم به خواسته هایت من اسیرتم لعنتی من درگیرتم از خودم بیزار می شوم از خودم دور می افتم مانده ام بین تو و خودم! |
| درد | |
| ساعت ٢:٠٧ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
زندگی کردن درد داره.. این را بارها به تو گفته بودم نشنیدی یا شنیدی و به روی خودت نیاوردی! نمی توانم تاب بیاورم در این مرداب نگو ناله نکن گریه می کنم با صدای بلند! صدایم را می شنوی می دانم که می شنوی چه غریبم در این زمین! طاقت شنیدن ناله های گریه آلودم را نداری ! این به خاطر این نیست که مرا دوست داری!! این اعتراض توست ! نگرانی تو به خاطر از دست دادن آرامش کثیفت هست صدای من ،صدای گریه های من آرامش خودخواهانه تو را بهم می زند! دوستتم نداری اما امروز من بیشتر از همیشه به دوست داشتن تو احتیاج دارم من درد دارم درد نداشتن محبت تو! من و ببین
|
| جسم | |
| ساعت ٢:٠٠ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
تو راست می گفتی و من قبول کردم تو درست می گفتی !! من دیگر انگار باران نبودم حرفهایت به صورتم می خورد از خودم بیزارم چنگ می زنم به تنم از این جسم خسته و بیزارم ناخن می کشم به این تن کثیف ، می خواهم که رها شوم می خواهم که این جسم بمیرد و من آزاد شوم می خواهم که دیگر هیچ دست کثیفی تن زخم خورده ی مرا لمس نکند با تو بودن همیشه برای من درد ناک است از من دور شو از من دور شوید از من دور شو از من دور شوید |
| بیزارم | |
| ساعت ۱:٥٥ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
مرا تصاحب می کنی می توانی هر کاری که می خواهی بکنی کاری از دستم بر نمی آید تن می دهم مجبورم کسی می شوم که نیستم تن می دهم به خواسته های کثیفت برایم آسان نیست.. حق اعتراضی ندارم ! می بوسیم بیزارم از تو و بوسه هایت |
| عشق | |
| ساعت ۸:٢٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
دارم فکر می کنم چقدر تلخه بدونی یکبار بیشتر زندگی نمی کنی و تو این عمر کوتاه طعمه عشق و نچشیده باشی به نظرم عاشقی کردن نوعی سعادت است دغدغه های عاشقی : دلتنگی ، بی قراری ، حسادت ،دلواپسی ، هیجان، ترس دوست داشتن ایجاد شدنی و قابل رشد .. این اعتقاد کهنه و بی پایه ایه که تو زندگی فقط یکبار میشه عاشق شد! من روزی باز عاشق می شوم ، قلبم را از خواب زمستانی بیدار خواهم کرد.. عشق زیباترین چیزیست که خدا آفرید . |
| اعتراض | |
| ساعت ۸:٠۸ ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
نمی توانی اعتراض کنی اعتراض زمانی حق تو می توانست باشد که تو تمام سعی ات رو کرده باشی تا من خوشبخت باشم ! شاید ، شاید اینجوری بهتره که فقط ساکت بمانی! من راه های مختلفی را برای به دست آوردن آرامش رفته ام اما هیچ کدام از این راه ها مرا به آرامش نرساند! تو یقینا می دانی چرا !!
|
| بیابان | |
| ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
رهایت می کنم در بیابان قلبم می دوی می خواهی که رها شوی پای می کوبی ، اعتراض می کنی ، قلبم درد می گیرد ، خاک بلند می شود می خندم! تو در این بیابان مال منی گریزی نیست! نمی توانی به کس دیگری تعلق داشته باشی یشنو صدایم را: تا زمانی که من حاکم این بیابانم هرگز راه رهایی نخواهی داشت تو در این بیابان اسیری تشنه ای! در بیابان قلب من با حضور تو هرگز بارانی نخواهد بارید
|
| همه چیز | |
| ساعت ٩:۱۳ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
نمی توانم احمق باشم زمانی که تلاش می کنید توجیه رفتارهایتان را به گردن من بیندازید! نه نمی توانم باور کنم در رابطه هایم تا این حد همیشه گناهکارم! گناهکارم به کارهای نکرده ! چقدر دنیای بعضی ها حقیره!! برای رسیدن به خواسته هایشان پا روی همه چی می زارند این همه چیز می تونه اعتقاد من ، اعتماد بنفس من ، احساس من ، غرورم ، باورم باشه |
| شورش | |
| ساعت ٧:٠٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
دستانم را گرم و صمیمی می گیری وادارم می کمی چیزی باشم که تو می خواهی وادارم می کنی پایکوبی کنم زمانی که چشمانم تره است و دلم شکسته است می رقصم با غم می رقصم! نمی دانی .. من به زودی شورش خواهم کرد.. |
| آهسته و آهسته و قدم به قدم | |
| ساعت ۳:۳٧ ب.ظ روز سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
قدم به قدم به من نزدیک شو تردید نکن قدم به قدم به من نزدیک شو خوب که نگاه کنی دستانم را خواهی دیدکه به سوی دستانت دراز کرده ام اگر صبور باشی این قلب بیمار را از خواب زمستانی بیدار خواهم کرد عشق تو اگر عشق باشد بانگ صدایش قلبم را از خواب بیدار خواهد کرد پس قدم به قدم و آهسته و آهسته به سوی قلب من گام بردار من به تو قول خواهم داد به پاس تمام صبوری هایت دوستت داشته باشم صادقانه دوستت داشته باشم تو نمی دانی و نمی بینی من دیگر شجاع نبودم اما حالا تصمیم گرفتم که شجاع شوم .. باید به سویت بیایم : آهسته و آهسته و قدم به قدم |
| اسیرم | |
| ساعت ۳:۳۳ ب.ظ روز سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
من با ذره ذره وجودم خراب شدن این ویرانه را دیده ام اسیرم اسیرم اسیر این ویرانه راه گریزی ندارم سرزنشم نکن برای چیزی که نمی توانم باشم بالهایم را سوزاندن . .چشمانم را پر کردن از حسرت و از وجودم وسیله ای ساختن برای سرکوب کردن عقده هایشان |
| پروانه | |
| ساعت ۳:۳٠ ب.ظ روز سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
بیا باران نباید بترسی از نگاهی که با غم تو غریبه اند بیا باران نترس از دست های بی رحمی که به تو تجاوز می کنند ببار باران می دانم که دفن می شوند در گورستان گذشته این سه پروانه آزاد خواهند شد خواهی دید که به بهشت خواهیم رفت |
| باران | |
| ساعت ۳:٢٥ ب.ظ روز سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
می توانم حضور کم رنگ باران را حس کنم آرام و به زمزمه بگو بگو بگو که تو هم می بینیش می بینیش که جاده های کینه و درد را بر می گرده چشماش هنوز تر از دردی که تو بهش دادی داره بر می گرده تا باز عاشق شه من باران را می شناسم صدای قدم هایش را می شناسم بگذار که عبور زمان او را به ما نزدیکتر کند |
| باش | |
| ساعت ۳:۱٧ ب.ظ روز سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran |
|
دلم می خواست برایم بیش از این باشی این از پر توقعی من نیست باید جبران کنی تمام لحظه لحظه های را که در خلوت خودم درد کشیدم. نمی دانی که نداشتن تو چقدر آزار دهند است چه شبهای خیسی داشتم . شبهای که صبحی نداشت.. تو مرا سست کردی تو مرا شکستی تو مرا شکننده کردی حال به پریشانی هایم اعتراضی نکن فقط باش به اندازه ی تمام روزهای که خواستمت و نبودی باش |
| افسوس | |
| ساعت ۱٠:٤٦ ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : baran |
|
شبهایم خیلی زیباتر از روزهایم است گرچه چشمان زیبایت شبها مرا تنها می گذارند! شبهای تنهای دوست داشتنی نیست شبهایم پر است از تو تویی که خوابی دستانت را کم می آورم افسوس که هیج وقت بلد نبودی نوازش گر باشی
|
| مسافر | |
| ساعت ٩:٢۳ ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : baran |
|
تو هستی من شادم که تو هستی می دانم که مسافری ماندن تو ابدی نیست یاد گرفته ام در لحظه ی حال خوشحال باشم تو هستی و این تمام چیزی است که امروز به آن نیاز دارم |

