عشق و آرامش
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  

مردند تمام آن نفرت ها مردند

می خواهم ببخشم ، می خواهم که به باران فرصتی دهم . دیگر بس

است . دیگر در پی سرنوشت گمنامم نخواهم رفت.

می دانم که این تنهایی دلش نمی خواهد مرا تنها بگذارد اما من از آن

هم رد خواهم شد .

قوی خواهم بود.

وحشت فراموش کردن تو را از خودم دور خواهم کرد .

بر می گردم به دره ای که نرگس ها منتظرم بودند ، تمام محبت دریغ

کرده ام را نثارشان می کنم .سیرشان می کنم از عشق و آرامش تا پر

شوم  از عشق و آرامش .


کلمات کلیدی:
آغاز
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  

آغاز با یک انگیزه آغاز می شود

باید پا گذاشت رو گذشته . دیگر نمی خواهم به گذشته ای نگاه کنم که

نیمی از زندگی من در آن تباه شد.

گاهی رد شدن و پذیرفتن هم شجاعت می خواهد و من این شجاعت را

 با درد های مکرر و ناتمام بدست آوردم.

قلبم زیر سنگینی عشق تو بیچاره شده بود

نمی توانستم بلند شوم . ویرانیم اساسی بود ، گرچه دیدنی نبود.

حالا که بلند شدم سر انگشتانم را به استقبال امید فرستاده ام.

می دانم این زمستان هرگز مثل زمستان های قبل نخواهد بود ، تو

نمی آیی !

و حالا دیگر چه بیایی چه نیایی چشمانم به روی تو برای همیشه بسته

 شده است .


کلمات کلیدی:
نادانی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸  

چقدر از واقعیت این زندگی دورند . من ناراحتم چرا که توان بینا کردن

آنها در من نیست

شاید! شاید بهتر باشد آنها در غار بی خبری خود بمانند

آنها قضاوت می کنند درباره ی همه چیز و همه کس ، من هرگز اینگونه

 نبوده ام .

من می گذارم که خیال کنند شنیده ام

سایه ی سنگین نادانی و خرافات روی حرفها و قضاوت های آنهاست .

خنده داره این نادانی!

شاید از بی امیدی به سراب پناه آورده اند

می خواهند به چیزی دست پیدا کنند که دست پیدا کردنی نیست. چه

 تلاش عبثی !!

این افکار حاصلی جز یک فاجعه ی پیش بینی شده رو ندارد .

من می دانم ، من می دانم .

 

 


کلمات کلیدی:
صدایم کن
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸  

پرتابش می کنم توی گودالی که تمام دور ریختنی ها را در آن جا

می ریزم

من به زودی تو گودال در کنارت خواهم بود

اسیرت می کنم

عاشقت می کنم

میبوسمت

می برمت ، به دشتی پر از نر گس!

تو باید مال من باشی .این رقابت نیست این یک مبارزه است

سقوط می کنم

                    نمی ترسم

                                   چیزی برای باختن ندارم

تنها این صدای توست که می تواند مرا از این خواب هولناک بیدار کند

صدایم کن

صدایم کن

صدایم کن

            بیدارم کن 


کلمات کلیدی:
هیچ چیز
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸  

گاهی فکرمی کنم دیگرتاب تحمل دوری در من نیست

عجیب است که من تا این حد تاب آورده ام

من همیشه خواسته ام که از عشقم محافظت کنم

حق  داری که سرزنشم کنی که عاشق تو شدم

هی ، درآغوشم گیر ، نمی توانی عشقت ر از من بگیری.من دچارم به تو

، من لبریزم ازتو

امروز خیلی سخت و سنگین میگذره !

یک روز مطمئنم  یک روز از این روزها ازاین که با بی رحمانه توی این

مرداب زندگی تنهایم گداشتی ، درد میکشی،درد کشیدنت برایم زیبا

نیست !

فقط میخواهم کنارتو باشم ، دیگر هیچ چیز هیچ چیزمهم نیست


کلمات کلیدی:
چرا
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸  

خاکت می کنم نازنینم ! با عشق خاکت می کنم.

نوازش دستانم را ندیدی !

چرا آمدی ؟ تا دوباره ویران شوم!!

فراموش کردن برایم  آسان نیست

تو  فراموش کردی خاطرت را

فراموش کردی روزهای بارانی را

چقدر امروز دستانت از من دوره

کو آن دستانی که با من مهربان بود؟ من دستان مهربانت را می خواهم

، نوازششان را، وای که من چقدر محتاج توام

 


کلمات کلیدی:
شکستن
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸  

زمانیکه چشمانت و بستی ، من به فکر رفتن بودم

حس می کردی که تا ابد بی رحمیهاتو تحمل می کنم

من هرگز به کسی اینگونه زخم نزده ام که تو به من زدی

تو باورم نکردی

عمیقا پذیرفته ام که عاشق نبودی

ویرانی ام را ندیدی

من بی تو شکستم


کلمات کلیدی:
فرو ریختن
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸  

حال دیگر من منتظر هیچ کس نیستم

فراموش کردم زمانی آسمان و زمین از آن من بود

چیزی در من فرو ریخت ، که جبران ناپذیره


کلمات کلیدی:
غرق شدن
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸  

غوطه ور شدن تو گذشته ای که قشنگ نیست ، درست مثل غرق

شدن است .

من در این روزهای بی پایان هر روز غرق می شوم

امیده خنده داری اگر به امید  دستی باشم که نجاتم دهد

هیچ کس از کنار این مرداب رد نخواهد شد ، کسی سری به خلوت

 تنهایی من نخواهد زد.

همیشه درست زمانی که بیش تر از هر وقت به حضور کسی نیاز داری

اون نیست

من از این عدم از این غیبت از این نبودن  بی زار و خسته ام

من از این انتظار متنفرم

من تن به این انتظار دیگر نخواهم داد

به من امید نده که باور نخواهم کرد

بگذار امروز هم مثل دیروز غرق شوم


کلمات کلیدی:
سرما
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸  

ساکت و خسته به گوشه ای پناه آورده ام که مال من نیست

به امید صدایی آشنا که دوستش دارم

می دوی اما نه بسوی من

من می بینم هر روز دورتر و دورترمی شوی

قدم های من دیگر به سوی تو نیست

از تو دور می شوم

قدم هایم را به عقب بر می دارم

تو همچنان می دوی ، ادعا میکنی که به سوی من می دوی

من می بینم  که به سوی من نمی دوی !

همان طور که روزی از من غول ساختی حالا از اون غول می سازی

می ترسم

این سرما با تن من آشناست

من سردم است


کلمات کلیدی:
فدا
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸  

باور نمی کنم دروغ هایت را

با هر دروغ ضربه ای به سینه ام می زنی

از کمرم خون می آید

رد پای گذشته است

پاک نمی شود                رد پای تو است

آسمان ویران می شود

شاید به معنای دیگر فدای زمین می شود

فریاد می زنم

از من دورشو

همین حالا از راهی که  آمدی برگرد

دیگر باورت نخواهم کرد

دروغ هایت به صورتم می خورد

صورتم را پنهان می کنم

از چشمانم خون می آید

فریاد می زنم

دیگر باورت نخواهم کرد

دیگر باورت نخواهم کرد

 


کلمات کلیدی:
تضاد
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸  

نمی توانم به چیزی اعتماد کنم که یکبار ویرانم کرده است

تضاد میان کلام و رفتار نشان از بیصداقتیست

این حرفی بود که من زدم  و تو انکارش کردی


کلمات کلیدی:
من می روم
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸  

نه بریده ام

فقط نمی توانم  ودم را مجاب کنم که در داشتن تو با کسی شریک شوم

اما

تو بریده ای

حرفهایت را شنیدم  اما باور نکردم

پس ازآنهمه انتظار ، پس از آن همه حسرت ، پس از آن همه دویدن ها و

 نرسیدن ها ...

در گوشم جمله ای تکرار می شود :

                                                  من دیگر به خودم بر نمی گردم

خاموش می شوم

نمی توانم که از این حرف رد شوم

زمان می ایستد

تو مانده ای

من می روم

 


کلمات کلیدی:
بازنده
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸  

هه

من همیشه به کسانی تکیه کرده ام که در خراب کردن من سهیم بودن

چه ساده لوحانه باور می کردم حرفهایی را که در مسیر باد بود

وقتی کودک هستی عذر موجهی برای احمق بودن و زود باور بودنت

 داری ، اما من عذری ندارم برای اشتباه هایم

روزهاکه میگذرد ، هر روز شخصی که حس می کنم از همه به من

 نزدیکتر است ، رنگ امید مرا می شوید

این برایم دردناک است

یک جا بالاخره باید ایستاد و حتی دیگر به نزدیکان هم اعتماد نکرد

این از من برنمی آید !

نمی توانم بی اعتماد به این روزمرگی کثیف ادام دهم

تو بگذار حس کنند برنده اند همین بس که من باور دام آنها از ابتدای راه

 بازنده بوده اند .

 


کلمات کلیدی:
عشق تو
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸  

عشق تو اگر نتواند مرا شاد کند ، عشق نیست !!

چگونه است که عشق تو همیشه به من غم داده است!

هی ! شجاعت داشته باش

امروز می خواهم که شجاعت داشته باشی ، بایستی و به حرفهایم

گوش دهی

مرا با امیدی بی پشتوانه امیدوار نکن ،مرا به امید فردایی زنده نگه ندار

که هرگز نمی آید

اگر نتوانی قانعم کنی که بمانم دلیلی برای بودن نمی بینم

این خوشبختی از هر بدبختی برای من دردناکتر است

هر بار با آمدن و رفتنت رنگ تیره و چرکی را به روی روزهای من ریختی

سرزنشم نکن

مرا آن جور که هستم بپذیر و دوست بدار که من هنوز هم دوستت دارم


کلمات کلیدی:
شادی
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸  

به دنبال شادی ام . شادی ای که دیریست به دست فراموشی

 سپرده ام .این حرفها شکایت نیست ، فقط دلم می خواهد گه گاهی

 حس کنم که زندگی می کنم

من همیشه درد کشیده ام ، چه تفاوتی می کنه که از کدام راه؟!

تو هستی

اما من این بودنت را باور نمی کنم


کلمات کلیدی:
گودال
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸  

گودال عمیقه  و دستان من ناتوان

با سرعت رد می شوم

لحظه ای نمی ایستم ،تا نیامدنت را ببینم، دیگر هرگز تن به انتظار نخواهم داد

چرا آمدی که امروز بخواهی با چنین دردی بروی

نفرین به عشق

و به نفرین به چشمان تو

دیگر هرگز وا نخواهم داد

چنگ می زنم به دیواره های گودال

بیرون آمدنم یک رویاست

می خواهم مدت زیادی در این گودال بمانم

پس به دنبالم نگرد


کلمات کلیدی:
برای تو
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  

اگه عاشق باشیم دوری هم شیرینه

لحظه هامون رنگ شادی و میبنه

واسه رویا من تو بهترین تعبیری


کلمات کلیدی:
باختیم
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  

چرا گذاشتیم خراب بشه

لحظه های قشنگمون و ازمون گرفتن

ما خودمون تبر زدیم به ریشه عشقمون

افرادی رو به خلوتمون راه دادیم که صدمه می زدن، آسیب می رسوندن

 ، حسادت میکردن

بی اعتماد شدیم

گم شدیم تو روزمرگی ها

غرق شدیم تو دروغ

از هم راحت گذشتیم

عشقمون و باختیم به غرور

درد کشیدیم

ناله نکردیم

گذشت نکردیم

ما همدیگرو باختیم

 

 


کلمات کلیدی:
شجاعت
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  

نوشتن شجاعت می خواهد ، درست مثل مبارزه کردن مثل بودن یا

ماندن

امروز بالاخره شجاعت کردم که برات بنویسم

رفتنت اصلا راحت نبود

گرچه نبودی اما این حضور دورت همیشه برام دل گرمی بود

زمانی که بودی وسعت مهربانی هاتو ندیدم

این اعتراف نیست این دلتنگی

زمانی که رفتی حس کردم باید بزارم بری ،حس می کردم نبودم واست

 بهتره . نمی دونم فکر درستی بود یا نه

تو شب آخر ، شب قبل از رفتنت گفتی چیزیو که من همیشه دلم

 می خواست بگی تو گفتی اما خیلی دیر گفتی که محبتت صادقانه

بوده گفتی همه چیزهایی و که من تشنه ی شنیدنش بودم

حس می کنم خیلی بهت احتیاج دارم

خیلی زیاد

نمی تونم بنویسم

داره بارون می باره

داره بارون می باره

 


کلمات کلیدی:
باور
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸  

گاهی از اینکه تنهام و با بی رحمی افرادی رو حذف می کنم یا پس

 می زنم تعجب می کنم!!

 شاید این تنهایی قشنگ تر بشه اگر باورش کنم

دارم سعی می کنم  دوباره بلند شوم


کلمات کلیدی:
دروغ های تو
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  

تنها راه تمام کردن ،تمام شدن من است

چگونه می توانی در قلب کوچکت دو عشق را جای دهی

نمی توانم که باور کنم

هرگز به چیزی ایمان نیاوردی و برایش نجنگیدی . فردا هم اگر بیاید مثل

 دیروز هرگز مبارزه نخواهی کرد ، چون تو از تبار مبارزان نیستی

اما

من تو را همان گونه که هستی دوست دارم !

این دروغ ها رو تمام کن

می خواهم که حرمتی برای صداقت قائل شویم

می خواهم همان کسی شوی که من روز اول پذیرفتم

نمی شنوی

مجبورم که دروغ هایت را بشنوم

ساکتم

لبخند می زنم

بگذار بیندیشی که باور کرده ام


کلمات کلیدی:
خنثی
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  

خنثی

خنثی کنار پنجره نشسته ام ، دیگر منتطر کسی نیستم

دیگر شاید حتی دلیل های شادی دیروزم ، امروز مرا شاد نکند

نوعی بی اعتباری در کلام تو هست که مرا نه به جهنم می برد و نه به بهشت

دیگر برایم مهم نیست فریب می خورم !

می دانم که فریبم می دهی

دوست دارم که به دست تو ویران شوم

می خواهم خیال کنم که ماندنی هستی

گاهی وقتی خوب به خودم فکر می کنم می بینم که هرگز اینطور آگاهانه و با چنین

 آراستگی که تو مرا عداب می دهی هرگز کسی را شکنجه نکرده ام

من امروز غمگینم که دچار توام


کلمات کلیدی:
لبختد تو
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  

جوهای سنگن به روی سینه ام سنگینی میکند

جوهایی که مجبورم برای فرار از تنهایی در آنها حضور پیدا کنم

من از این دوستان کثیف خسته و بیزارم

می خواهم که دور شوم

از خودم

از تو

من در این تنهایی های بی پایان فقظ به یک لبخند می اندیشم

لبخندی که دوستش می داشتم

لبخندی که بر روی لبخای تو مرد


کلمات کلیدی:
تنهایی
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  

این هرگز اون چیزی نبود که من می خواستم

تو رفتی

گفتی که فرار کردی

از من

از خودت

من حالا دیگر نه سهمی از زمین دارم نه سهمی از آسمان

من تنهام

و به تنها چیزی که فکر می کنم

به تنهاییه


کلمات کلیدی:
بازی
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  

اینجا تاریکه

من می خندم

دستانم رو روی شانه هایت می گذارم

در این تاریکی دنبال منی

پیدایم نمی کنی

صدای نفس هایم را می شنوی

از بازی دادنت لذت می برم

من می خندم

صدایم را می شنوی

محال امشب تسلیم تو شم

نفسهایت گرم تر از همیشه است

خنده ام می گیرد

خوشحالم که اسیرمی

تو این شب رویایی به دتبالم بیا

لمست می کنم

از خودم دورت میکنم

ببین

من با تو بازی  می کنم

هرگز دستت به من نخواهد رسید

من می خندم

صدایم ر می شنوی

صدای نفس هایت را می شنوم

 


کلمات کلیدی:
تهوع
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  

این هماهنگ شدن تهوع آور است

من بیزارم از زمان هایی که شبیهه خودم نیستم

من نمی خواهم هماهنگ شوم با دنیای که به اندازه ییک آسمان از دنیای من فاصله

داره

من حاضرم غرق شوم اما در راهی شنا کنم که قلبم مرا به آن سو می کشد.

من نمی توانم از هوس هایم فرار کم

وای که انسان چه اشتهای کثیف و متعفنی به گناه دارد

گناههایی که باران هم پای لذت از آنها درد می کشد

آیا این تضادها طبیعت بشر است یا من دیوانه شده ام

من گاهی می اندیشم به حرفهای بی پایه ی این حرافها که ادعا می کنند از مریم

مقدس پاکترن

کسانی که به خیال خودشان دوستان منن

من از این دوستان منفور کننده با ایمان دوروغین و زننده اشان خسته ام از این ایده ال

های پست و زشت

آری

آری

تو فریاد نزن من می دانم که حالا من هم سیاهم

اما تو باور کن باران من همیشه به سیاهی خودم صادق بوده ام و هرگز نخواستم پاک

جلوه کنم یا چیزی نمایش دهم که نیستم

باران برای سیاهی ام و صداقتم و اعترافم تو سرزنشم نکن که من همیشه مجازات

شده ام به جرم صداقت


کلمات کلیدی:
روح
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  

دردهایی که روح را می خورد قابل تفسیر نیست ، من چگونه با واژه ها می توانم روح

بیمار  خودم را به تو نشان بدم

روح بی قرارم

روحی که این جسم به اسارت می کشدش

دردهای من دیواره های روحم را می تراشد

                                                          عادت نکرده ام

نتوانسته ام که عادت کنم

این درد ها روح خسته ی مرا سوهان می کشد ، براق نمی کند ، جلا نمی دهد

این دردها می آزارد

وادارت می کند به راهی بروی که جسم می خواهد

من خسته ام  از این همه قیافه های به دردنخور از این هه انسان های پوشالی که حالا

 خود من هم جزئی از آنها هستم

انسانی که به دنبال هیچ چیز نیست

دیگر هدفهای بزرگ و فریبنده مرا به هیجان نمی آورد

من خیلی از خودم دورم

چرا؟ چرا دیگر هیچ چیز نمی تواند مرا شاد کند !!

شاید من از روی برج سقوط کرده ام  بیش از آنکه تو دستانم را بگیری

 


کلمات کلیدی:
کیمیا
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  

مثل پاره شدن یک طناب بود

بی رخم               سخت                سرد

                                                            بی حتی لحظه ای تردید

و من ترسیدم  رو تصمیمم رو گرفتم ،تصمیمی که خیلی زودتر از این باید می گرفتم

صحبت از شجاعت نیست ، صحبت از حفظ کردن است

اگر که عشق کیمیاست ، چه کسی کیمیا را دور می اندازد

من نیازمند نبودم فقط حس کردم چیزی که قابل احترام است و سفید و باید حفظ کرد.

اما این تو بودی که خواستی دورت بندازم

دیدی که زنده ام ، دیدی که محکمم ، دیدی که می توانم بی تو روزها رو به شب

برسونم

               درد کشیدی

نتونستی ببینی

نتونستی منو بشناسی

ببین

به من گوش بده

من از امروز فراموشت کرده ام


کلمات کلیدی:
قربانی
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  

قربانی چیزی شدن که بی ارزش نبود

کسی درد ما را باور نخواهد کرد

کسی نخواهد شنید

با درد ما آشنا نیستن

از جنس ما نیستن

برای آنها تفاوتی نمی کند

می خواهند که از آتش شویم

ما از آتش می شویم

من هر روز می سوزم

می خواهم که باران بمانم

تو باورم کن

 


کلمات کلیدی:
خنده ی تو
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸  

همه جا سیاهیست

سرم در این سیاهی گیج می رود

تو را می بینم که بار سنگینی را به دوش می کشی

شونه هایت مثل من تنیده وشکسته است

ما هرگز دیده نشدیم

نفرین من برای تمام زمینی ها

بلند می شوی نمی خواهی که کم بیاری

فقط می خواهی که شاد کنی

لبخند می زنی

لبخندت را دوست ندارم

نمی خواهم که برای خندان من بخندی

گریه کن و خودت باشی

غصه نخواهم خورد . خودت باش و در آغوشم آرام گیر

بیا در آغوش من

                     بیا

دور می شوی ، خیلی دور

دستانت به من نمی رسد

بغضم را خفه می کنم

به زمین می افتم

می شکنم


کلمات کلیدی:
انسان نما
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  

می فهممت

یعنی همیشه فهمیدمت

حتی اگر هرگز ندیده باشیم  اما  من همیشه با تو بوده ام

از درد تو درد می کشم

شاید چون منم درد تو را دارم

اشک می ریزی

من نمی توانم باشم و ببینم

زمانی که کودک بودم همچون تو دیده نشدم

در دنیایی بودم که منفور کننده بود.

در دنیای که مجبوری با حیوانات انسان نما زندگی کنی

از درد تو زخم هایم سر باز می کنند

بدنم درد می گیرد و ریشه های موهایم آتش می گیرن

کاش نبودم تا نبینم

بدنم می لرزد

کسی نیست که مرا در آغوش بگیرد؟


کلمات کلیدی:
بیدار شو
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  

بی صدایی و ساکت ،چطور می توانی شکنجه شدن کسی را ببینی که از توست

 چطور می توانی بگذری و نبینی که فحش می خورم.

داغون شدنم را نمی بینی

زجر می کشم

خون انتقام در وجودم می جوشد

آه ،می خواهم که نباشم

تو ، رد می شوی از کنار خیانت

رد می شوی از کنار عشق

رد می شوی از کنار وجدان

برای ایتکه شجاعت روبرو شدن را ندای

هی ، تو هرگز دیده نشدی

می ترسی که بازنده شوی

می ترسی لنجنزاری و که داری از دست بدهی

بیدار شو

            بیدار شو

                           بیدار شو

و همین حالا

همین حالا دستانم را بگیر ، بیش از انکه از روی برج سقوط کنم بیش از انکه بمیرم و

بکشم

بیدار شو

خودت باش و بگذار که خودمان باشیم

من خسته ام از خودم

من می خواهم که نباشم

 من دیگر حتی تو را هم دوست ندارم


کلمات کلیدی:
خاک
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  

بگو که اینجایی .فقط بگو که اینجایی حتی اگر دوری بازم بگو که هستی بگو تا بدانم که

می شنوی . من پر دردم .من از دروغ تلخ ،تلخم

بوی کثافت می آید

بی قرار می شوم

می دوم به سوی سراب

خشک می شود

دور می شود

زانو می زنم

اینجا فقط بیابان است

اینجا فقط خاک است و نه هرگز قطره ای آب

چنگ می زنم به خاکی که دیگر مال من نیست

از زیر ناخن هایم خون می آید

بلند می شوم

می دوم !

 


کلمات کلیدی:
درد
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  

خدا با من است و من حضورش را احساس می کنم

ساعت های طولانی تنهایم و این تنهایی دیگر برایم آزار دهنده نیست

بهت که گفتم صبورم وسخت

می دانم که باور نکردی !

می دانم که درد می کشی

 نمی دانی که من اشک می ریزم ، نه هرگز برای خودم بلکه تنها به خاطر عشق

پاکمون، برای کسی که می خواست پدر فرزندان باران بشه.

من خسته ام 

نه خسته نیستم درد می کشم  نه از زخم هایم و نه از گذشته بلکه از غمگین بودن

 چشمهای تو درد می کشم


کلمات کلیدی: