باران

ریسک

روزی می رسه که خنده ی مرا میبینی !

باران خواهد بارید!

نا امیدی های ما در زندگی فانی هستند مثل امیدواری هایمان

افکار بیمار من تسلیم ناپذیرند.

نه سرزنشم نکن.

 نمی توانم ریسک کنم و بارها و بارها اشتباهاتم

را تکرار کنم

افکارم زنده زنده نفس های مرا کم می کنند

برایم راحت نیست چیزی باشم که دوست ندارم

نا امید نباش

اولین بارانی که ببارد خواهم خندید

   + baran ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جرم

ضعفهای نسل گذشته تاثیرش را روی زندگی نسل بعد میزاره.

هرگز دلم نمی خواهد اشتباهات پدر مادرم را تکرار کنم .

نه محکوم نمی کنم

جرم پدر و مادر من فقط سادگی بود .سادگی تو زمونه ی امروز جرم

 بزرگی است

هرگز یادم نمی ره لحظه لحظه های را که با غم و نا امیدی گذراندم.

لحظه های را که می توانستم شاد و جوان و بی پروا باشم

آرزوی من فردای بهتر است .فردایی بهتر از امروز

دلم می خواهد تکیه گاهی پیدا کنم .این کوچکترین انتظار من از

 زندگی است

   + baran ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فرار

گاهی فکر می کنم بر خلاف باورم انسان ضعیفی ام

انسان ضعیفی ام در مقابل سختی ها در مقابل میدان های مبارزه

  چنان تنم سرد می شه که احساس می کنم احظه ی مرگم

 فرا رسیده .

هیچ چیز جز خواب آرومم نمی کنه . شاید خوابیدن نوعی فرار  باشه

از زنده بودن . اصلا زیبا نیست تمام طول روز رو خواب باشی .

خسته ام باران نمی خواهم باقی عمرم را به همین شیوه ادامه دهم

باید بلند شوم  شاید معجزه ای اتفاق بیفتد

   + baran ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دو مادر

من دو مادر دارم !

 مادری که از آن زاییده شدم و مادری که چسبیده به من است !

دستهای من مادر من است

وقتی گرسنه ام به من غذا می دهد

موهایم را نوازش می کند

وقتی گریه می کنم اشکهایم را پاک می کنند

وقتی عصبانی ام مرا همراهی می کنند

و زمانی که به اوج می رسم برایم می نویسند

   + baran ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تهران

چند لحظه ای در سکوت می گذره تا بتونم اولین کلمه را

به روی کاغذ بیارم

مثل همیشه غمگینم ! چرا ؟

باز اشتباه کردم  اعتماد کردم

به خواهرم گفته بودم همیشه از جایی ضربه می خوری که

 انتظارش رو نداری

چرا فراموش کردم !

شاید حتی برای یکبار هم نباید ریسک کرد

تهران شهر نامردی و از اون نامرد تر آدم هاشن

   + baran ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

رد شدم

امروز کسی را دیدم که به ستونی تکیه دادم بود و سیگار می کشید.

منو ندید نه اینکه مرا نبینه اون هیچ کس رو نمی دید نگاهش به دریا

 بود .در این دنیا نبود نمی دانم مرد بود یا نا مرد اما من بر حسب رواج

 عام اون را می نامم

پاهایش لاغر بود

نگاهش غمگین بود

تن موجها را می کاوید

شاید از یک نامردی

از یک عشق از دست رفته رنج می کشید

شاید از بی وفایی

یا تنهایی

اما همه ی اینها برایم عجیب بود ! مگر می شود در این زمانه

 خلاف همه ی اینها را انتظار داشت !

رد شدم

مرا ندید

همچنان به سیگارش پک می زد و نگاهش به دریا بود

   + baran ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دیوانه

دست می کشم به موهایم  برای جبران دستان مهربانی که هرگز

 نداشتم.

در آیینه می نگرم به چشمانی که حسرت قطره ای خلوص وصداقت دارد .

به آیینه نه ! به تصویر در آیینه می گوییم که دوستش دارم می گوییم که

 به اندازه ی تمام تنهای هایت به اندازه ی تمام بی کسی هایت

 دوستت دارم

چشمانم گریه می کنند

می بوسمشان

در تنهایی می بوسمشان

ترسی دارم از حیله ای از شکستی در من نیست !

این منم . این منم که به خودم عشق می ورزم لبانم را می بوسم

دستانم را در موهایم غرق می کنم .نوازششان می کنم تار تارهای

 موهای تشنه ام را اشک ها را از گونه ام پاک می کنم .نه از رو گونه ی

 تصویر در آیینه.

ببار باران ببار

می توانی به شانه هایم تکیه کنی و بباری .

اینجا کسی نیست ما را برای هر حرکتی محکوم کند

اینجا کسی نیست که مرا دیوانه بخواند

   + baran ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فردا

می کشم نیازهایم را

می کشم دلتنگی را

فقط برای اینکه فردام مثل امروز نباشه

   + baran ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دکمه ای

دکمه هایی را که دارد قشنگند اما با تمام عطشی که به دیدن

 دارند اما باز کورند

مهربان نیستن

سیری ناپذیرند

نگاهی و دوست ندارم که از روی من رد می شود از روی دیگری

 هم با همان رنگ رد می شود

باید تفاوتهایی بین من و دیگری وجود داشته باشد

من کسی را می خواهم که چشمانش دکمه ای نباشه

منو ببیند

ببیند که من بارانم

باران واقعی متولد ماه مهر

   + baran ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

لذت گناه

بگذار آتش بگیرد

باید بسوزد

لذت گناه را باید در خودم بسوزانم

باید همان کسی شوم که خودم می خواهم و نه هیچ کس دیگه ای

 تنهایی دیگر ملال انگیز نیست

می توانم در تنهایی برای خودم باشم

می توانم دستانم را به قلم بسپارم

می توانم چشمانم را به کتاب ببخشم

و اما دلم را....!  به چه چیز ؟

   + baran ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

غرور

اگر فقط یکبار   فقط یکبار خودت را به جای من می گذاشتی

 هرگز تنهام نمی زاشتی

غرورت برات ازهر چیزی مهم تر بود . شاید فکر می کنی من هم

مثل بقیه ام !

هرگز نمی توانی همچون من کسی را پیدا کنی

کسی که زیبایی را که نداشتی تحسین کند !

کسی که به چشمانش یاد بدهد دوست بدارد !

هرگز  هرگز لعنتی کسی را پیدا نخواهی کرد تا به خاطر تمام

 چیزهایی که نداشتی بجنگد

نه ! تو باختی نازنینم  تو منو باختی

تو فقط منو تنها نزاشتی!! تو خودت را هم تنها کردی

   + baran ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

محال

شاید

شاید دلت می خواهد برگردم

                         مثل همیشه

                    برگردم   برگردم و باز تکرار کنم دوستت دارم !

محال است نازنینم

بر نخواهم گشت

پشت به تو کرده ام

دیگر چشمانم را به رویت بسته ام

من بر نمی گردم لعنتی

   + baran ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تنهایی

باید با تنهایی ساخت مثل خیلی چیزهای دیگه که ناچار

می شی باهاشون بسازی .

باید به خودت فرصتی بدی برای دلتنگ شدن

نه می ترسم و نه خسته ام باید یاد بگیرم محکم باشم

   + baran ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روندن

باید شجاعت به خرج می دادم تا تو را از خودم دور کنم .

بیهوده است تو رابطه ای موندن که سرانجامی نداره .

بر خلاف میل شخصی ام تو رو از خودم روندم

برایم آسان نبود دل کندن از چشمات اما باید می فهمیدی

 من دیگه اون آدم ضعیف سابق نیستم

نه ! این درست نبود که از خودم دور بیفتم برای نزدیک شدن به تو !

 

   + baran ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برگشتی

برگشتی بدون اینکه بدانی دیگه هیچ سودی برای من نداره

برگشتی درست همونطور که پیش بینی کرده بودم

برگشتی پیش زنی که مادر آرینای تو بود

برگشتی  پشیمون و نادم

خسته    تنها  و زخم خورده

در خلوت خودم زخم هایت را با بوسه مرهم می کنم

بی آنکه بدانی  بی آنکه بفهمی !

در خلوت خودم هنوز هم چشمهایت را ستایش می کنم

تاب دیدنت را ندارم

تو را می رانم این در حالیست که قلبم در دستان توست

می روم

نمی خواهم که باشی

ساکتم             سردم             خاموشم

ببین..

 این منم  باران    بی تو زنده ام هنوز

   + baran ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد