91
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

دستنوشته های سال 90 از اینجا به بعد تمو م میشه.

پس از حالا به بعد دست نوشته های سال 91 ام رو می خونید


 
دستای تو
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

دستای تو..

دستهای تو مهربانترین دست دنیاست

موهای من طاقت این همه خوشبختی و نداره ..


 
رام
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

عبورت همیشه تکراریست

عادت کرده ام

                که هر از  گاهی بیایی بمانی و بروی !

همیشه برایم عجیب بوده ای..

با واژه ها بازی می کنی،آدم ها بازی می کنی !ی

بالا می بریشان به آنها پرو بال می دهی بعد با همان صبوری و متانتی که

به آنها بال دادی بالهایشان را می سوزانی

این تفریح توست :آدم را مجبور، نه رام می کنی . رام می کنی تا کاری را کنند

که تو می خواهی !

باید پایشان را دقیقا همانجایی بگدارند که تو می خواهی!

مهارت و ظرفت کار تو مرا شگفت زده می کند!

چگونه است که آدمها بی هیچ اعتراضی می خواهند که رام تو بشوند!!

تو آنها را در نقش هایی که دلت می خواهد جای می دهی 

برایت بازی می کنند : مست !  مدهوش! خواب!

من یکی از قربانیان تو هستم

تنها قربانی که آگاهانه خواست رام تو باشد!

 


 
تسلیم
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

من احتیاج دارم به تو

من زیاده خواهم ، من روح تو را می خواهم ، می خواهم مال من باشی

اما تو..

            جسمت را می دهی

پست می زنم

حق من بیش از اینهاست لعنتی!

با بوسه ساکتم می کنی

نمی توانم مقاومت کنم..

مثل همیشه تسلیمت می شوم

ویران می شوم

وادارم می کنی بپذیرم حق ناچیزم را

تن می دهم به خواسته هایت

من اسیرتم لعنتی

من درگیرتم

از خودم بیزار می شوم

از خودم دور می افتم

مانده ام بین تو و خودم!


 
درد
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

زندگی کردن درد داره..

این را بارها به تو گفته بودم

نشنیدی یا شنیدی و به روی خودت نیاوردی!

نمی توانم تاب بیاورم در این مرداب

نگو ناله نکن

گریه می کنم

با صدای بلند!

صدایم را می شنوی

                            می دانم که می شنوی

چه غریبم در این زمین!

طاقت شنیدن ناله های گریه آلودم را نداری ! این به خاطر  این نیست

که مرا دوست داری!! این اعتراض توست !

نگرانی تو به خاطر از دست دادن آرامش کثیفت هست

صدای من ،صدای گریه های من آرامش خودخواهانه تو را بهم می زند!

دوستتم نداری

اما امروز من بیشتر از همیشه به دوست داشتن تو احتیاج دارم

من درد دارم

درد نداشتن محبت تو!

من و ببین

 


 
جسم
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

تو راست می گفتی و من قبول کردم

تو درست می گفتی !!

من دیگر انگار باران نبودم

حرفهایت به صورتم می خورد

از خودم بیزارم

چنگ می زنم به تنم از این جسم خسته و بیزارم

ناخن می کشم به این تن کثیف ، می خواهم که رها شوم

می خواهم که این جسم بمیرد و من آزاد شوم

می خواهم که دیگر هیچ دست کثیفی تن زخم خورده ی مرا لمس نکند

با تو  بودن همیشه برای من درد ناک است

از من دور شو

از من دور شوید

از من دور شو

از من دور شوید


 
بیزارم
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

مرا تصاحب می کنی

می توانی هر کاری که می خواهی بکنی

کاری از دستم بر نمی آید

تن می دهم

                    مجبورم

کسی می شوم که نیستم

تن می دهم به خواسته های کثیفت

برایم آسان نیست..

حق اعتراضی ندارم !

می بوسیم

بیزارم از تو

                و بوسه هایت


 
عشق
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

دارم فکر می کنم چقدر تلخه بدونی یکبار بیشتر زندگی نمی کنی و

 تو این عمر کوتاه طعمه عشق و نچشیده باشی

به نظرم عاشقی کردن نوعی سعادت است

دغدغه های عاشقی : دلتنگی ، بی قراری ، حسادت ،دلواپسی ،

هیجان، ترس

دوست داشتن ایجاد شدنی و قابل رشد ..

این اعتقاد کهنه و بی پایه ایه که تو زندگی فقط یکبار میشه عاشق شد!

من روزی باز عاشق می شوم ، قلبم را از خواب زمستانی بیدار خواهم

 کرد..

عشق زیباترین چیزیست که خدا آفرید .


 
اعتراض
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

نمی توانی اعتراض کنی

اعتراض زمانی حق تو می توانست باشد که تو تمام سعی ات رو کرده باشی

 تا من خوشبخت باشم !

شاید ، شاید اینجوری بهتره که فقط ساکت بمانی!

من راه های مختلفی را برای به دست آوردن آرامش رفته ام  اما هیچ کدام از این

راه ها مرا به آرامش نرساند!

تو یقینا می دانی چرا !!

 

 


 
بیابان
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

رهایت می کنم در بیابان قلبم

می دوی

می خواهی که رها شوی

پای  می کوبی ، اعتراض می کنی ، قلبم درد می گیرد ، خاک بلند می شود

می خندم!

تو در این بیابان مال منی

گریزی نیست!

نمی توانی به کس دیگری تعلق داشته باشی

یشنو صدایم را:

تا زمانی که من حاکم این بیابانم هرگز راه رهایی نخواهی داشت

تو در این بیابان اسیری

تشنه ای! در بیابان قلب من با حضور تو هرگز بارانی نخواهد بارید

 


 
همه چیز
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

نمی توانم احمق باشم زمانی که تلاش می کنید توجیه رفتارهایتان

 را به گردن من بیندازید! نه نمی توانم باور کنم در رابطه هایم تا این حد

همیشه گناهکارم!

گناهکارم به کارهای نکرده !

چقدر دنیای بعضی ها حقیره!!

برای رسیدن به خواسته هایشان پا روی همه چی می زارند

این همه چیز می تونه اعتقاد من ، اعتماد بنفس من ، احساس من

، غرورم ، باورم باشه


 
شورش
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : baran

دستانم را گرم و صمیمی می گیری

وادارم می کمی چیزی باشم که تو می خواهی

وادارم می کنی پایکوبی کنم زمانی که چشمانم تره است و دلم شکسته است

می رقصم با غم می رقصم!

نمی دانی ..

من به زودی شورش خواهم کرد..


 
آهسته و آهسته و قدم به قدم
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran

قدم به قدم به من نزدیک شو

                                        تردید نکن

                                                   قدم به قدم به من نزدیک شو

خوب که نگاه کنی دستانم را خواهی دیدکه به سوی دستانت دراز کرده ام

اگر صبور باشی این قلب بیمار را از خواب زمستانی بیدار خواهم کرد

عشق تو اگر عشق باشد بانگ صدایش قلبم را از خواب بیدار خواهد کرد

پس

قدم به قدم و آهسته و آهسته به سوی قلب من گام بردار

من به تو قول خواهم داد به پاس تمام صبوری هایت دوستت داشته باشم

صادقانه دوستت داشته باشم

تو نمی دانی و نمی بینی من دیگر شجاع نبودم اما حالا تصمیم گرفتم

که شجاع شوم ..

باید به سویت بیایم : آهسته و آهسته و قدم به قدم


 
اسیرم
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran

من با ذره ذره وجودم خراب شدن این ویرانه را دیده ام

اسیرم

          اسیرم

                       اسیر این ویرانه

راه گریزی ندارم

سرزنشم نکن برای چیزی که نمی توانم باشم

بالهایم را سوزاندن .

.چشمانم را پر کردن از حسرت و از وجودم وسیله ای ساختن برای

 سرکوب کردن عقده هایشان


 
پروانه
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran

بیا باران

نباید بترسی از نگاهی که با غم تو غریبه اند

بیا باران

نترس از دست های بی رحمی که به تو تجاوز می کنند

ببار باران

می دانم که دفن می شوند در گورستان گذشته

این سه پروانه آزاد خواهند شد

خواهی دید که به بهشت خواهیم رفت


 
باران
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran

می توانم حضور کم رنگ باران را حس کنم

آرام و به زمزمه بگو 

                         بگو

                                بگو که تو هم می بینیش

می بینیش که جاده های کینه و درد را بر می گرده

چشماش هنوز تر از دردی که تو بهش دادی

داره بر می گرده

تا باز عاشق شه

من باران را می شناسم صدای قدم هایش را می شناسم

بگذار که عبور زمان او را به ما نزدیکتر کند


 
باش
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : baran

دلم می خواست برایم بیش از این باشی این از پر توقعی من نیست

باید جبران کنی تمام لحظه لحظه های را که در خلوت خودم درد کشیدم.

نمی دانی که نداشتن تو چقدر آزار دهند است

چه شبهای خیسی داشتم . شبهای که صبحی نداشت..

تو مرا سست کردی  تو مرا شکستی تو مرا شکننده کردی

حال به پریشانی هایم اعتراضی نکن فقط باش به اندازه ی تمام روزهای

 که خواستمت و نبودی باش


 
افسوس
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : baran

شبهایم خیلی زیباتر از روزهایم است

گرچه چشمان زیبایت شبها مرا تنها می گذارند!

شبهای تنهای دوست داشتنی نیست

شبهایم پر است از تو تویی که خوابی

دستانت را کم می آورم

افسوس که هیج وقت بلد نبودی نوازش گر باشی

 


 
عشق
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : baran

زیبا ترین چیزی که خدا آفرید: عشق است


 
مسافر
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : baran

تو هستی من شادم که تو هستی

می دانم که مسافری ماندن تو ابدی نیست

یاد گرفته ام در لحظه ی حال خوشحال باشم

تو هستی و این تمام چیزی است که امروز به آن نیاز دارم


 
← صفحه بعد